یکشنبه 20 اردیبهشت 1405
دانشگاه علوم پزشکی همدان
  • تاریخ انتشار : 1401/06/27 - 10:04
  • تعداد بازدید : 317
  • تعداد بازدیدکنندگان خبر : 84
  • زمان مطالعه : 5 دقیقه

ای دانش صادقانه، چندین قرن است

در حسرت دانستن تو سوخته ایم

بهار صادق


سیب سرخ نبوغ را در دست دارد


و از سمت تپه های دست نایافتنی می آید


باد وقتی بر پیکر او می وزد، سرمست می شود


می درخشد آن فجر صادق


 


فرزند آن شکافنده که دانش زانوی دانستن در مکتب او به زمین سایید.


فرزند اوست


وارث نام اعظم که امروز تابید


جعفر است این


مژده فرخنده پیغمبر است این


باد شمیم درک و عرفان را از اقیانوس چشم های او آورده است.


 


از جهانی دل ربوده است.


جعفر چه عطای مبارکی با خود دارد


و ردای بارانی خود را به سر فصل های قحطی زده می کشد.


 


در ورای زبانِ او اقیانوس ها در تلاطم بوده اند


در پشتت چشم های او خورشید می درخشید


او که با دست های مبارکش، رودها را به دریاها متصل می کرد.


صخره ها و سنگ ها در مسیر سیلاب، سرگرم سرکوب هم بودند.


در این میان، چه رودها که به مقصد نرسیدند،


چه صحراها که سیراب نشدند،


و او وارث عظیم کتاب های مهر و موم شده بود.


و انبوهی از ناگفته های پیامبران و صالحان را در صندوقچه سینه خود داشت.


و در برهه ای که نور فرصت بروز پیدا کرد


آن قدیس اکرم، آن شکوهمند اعظم تابید و جهان بی نظیرترین زمانه خود را تجربه کرد


آن گاه که جعفر علیه السلام حلاوت دانستن را در کام او ریخت


در ورای زبان او اقیانوس ها در تلاطم...


نه، چه می گویم؟


نمی توانم او را به چیزی تشبیه کنم


وجه شبهی هم اگر باشد


مشبه بهی در خور او نخواهم یافت.


نه اقیانوس، نه خورشید و نه آسمان، هرچند اینان همگی در بخشندگی در خور تمثیل اند،


اما چیزی فراتر از امواج و نور و باران است


صادق علیه السلام آن بی کران که چهار هزار غرق در لذت دانستن از او بوده اند.


 



مکتب صدق


چه فراغتی برای دنیا فراهم کرده دانش بی ریای تو که چون رودی به تشنگی های جهان جاری اش کردی. چه آسایش در چشم های زندگی می درخشد، وقتی که از میراث دانش اجدادی تو جامه به تن می کند. مراتب بی پایان علم تو نسب از نور خداوند دارد. فرهیختگی کلامت چه صداقت بی پرده ای است، آن گونه که تمام پرحرفی های سبک سرانه را به سکوتی عقیم محکوم می کند. شعور، همیشه در مکتب تو به زانوی ادب نشسته و تلمذ کرده است. علوّ دانایی تو، ارتفاع فضیلت و دانشت را هیچ نگاه سر به فلک کشیده ای بر نمی تابد.


خبردار از جهالت ریشه دار بشر، پرسش های کم و بیش عالم را همواره پاسخ بوده ای، حتی سؤال های گمراهی و غفلت، حتی گویش های ناروا و بی دلیل را. هر آن چه دروغ که در پیشگاه حکمت راستی تو عرضه شد، تو با سرافرازی حقیقت سرافکنده اش کردی و همواره خطاب تو این بود: «هَاتُواْ بُرْهَانَکمْ إِن کنتُمْ صَادِقِینَ»، اما حرمانِ تنهایی آدمیان را تو نیز چون پدران عاشقت اندوه داشتی و زبان مادری رنج را شریفانه می دانستی. آرزوهای تو همه برای آدمیت بود، برای سپیدبختی انسان که اعماقِ هر آنچه ندانستگی را ترک کند و سر از ژرفای دانایی درآورد تا آگاهی رزق تمام سفره ها شود و جهل سایه از سر مردم کوتاه کند.


تعالی دور از دسترس تو را فقط آنها که در ستیز جهلند، به تفسیر می نشینند، ولی آنان که هرگز مساوات نام تو را بر نمی تابند، به خیال خویش در کمین ویران کردند خاطرات رخسارت نشسته اند تا شاید تمام قداست تعالیم تو را در تاریکی خویش ناپدید کنند، اما تو صمیمانه ترین روزهای بی ایمانِ عشقی؛ به یاد ماندنی ترین حقیقت دانش. کجا رنگ پیراهنت به کهنگی خرافات شباهت دارد که ایستادگانِ در جهل بشناسندت. سزای نام تو آن نیست که تنها بر لب های گریه عجز بنشینی. سزاوار توست که در سینه جویندگان علم و حق، همچون چراغی جاودانه روشن باشی.


به جست وجوی اعتقادات دانش، هر کجا دویدم، تو را به من آموختند. سر به سوی هر آسمانِ اجابتی که بلند کردم، برای پاسخ پرسش های غلیظ خویش، ستاره های نام تو را به اشارت سوسو زده اند. سوره «دانستن» باید از لبان تو شنیده شود. تواترِ احادیثِ صداقت فقط به یمن شنیده شدن از دهان توست. در دلم به تو که اقتدا می کنم، حتی باران های جهان بر سرم علم و نور می بارند. وقتی که تو را دوست می دارم، با تمام پاسخ های فرزانگی خویشاوند می شوم. ابطال جهل فقط به دست تعلیم تو رخ می دهد. باور نور فقط در کنار اعجاز حضور تو میسر است و دعا به پلک های تو چشم می دوزد و بی وقفه مستجاب می شود.


زیبایی همین است، زیبایی محض، همین که تمام بی دانشی ها و نابلدی ها را از هستی بزداییم و آگاهی چنان در رگ هایمان وقوع یابد که شفاف از حضور خداوند شویم. همه شبیه به عشق، همه همانند خرد، از آبشخور یگانه، علم و نور بنوشیم. رستگاری همین است و تو این سعادت را قرن های پیش دلواپس بودی و انسان را به مکتب و مدرسه به کتاب و دانش وصیت کردی. چه سخندانی لطیفی! چه شعور بی پرده ای! هجوم این همه قرن بر آدمی، غفلتی سر به هوا به بار آورد، اما می شود غبار را از هوای حقیقت دور کرد و تو را دید که همچنان در آسمان دانش، خورشید هستی و همچنان همان آیات هدایت را مدام تلاوت می کنی.



در حسرت دانستن...


 


در مدرسه و مسجدت آموخته ایم


چون گنج تو را به سینه اندوخته ایم


ای دانش صادقانه، چندین قرن است


در حسرت دانستن تو سوخته ایم

  • گروه خبری : مناسبت ها
  • کد خبر : 104747
کلمات کلیدی
مدیر سیستم
خبرنگار

مدیر سیستم

نظرات

0 نظر برای این مطلب وجود دارد

نظر دهید